عاشق شدن!
من نمی دونستم که اگه عاشق سنگ بشم ، عاشق میشه ، می دونی چرا ؟؟!! جون اونم مثل من کسی عاشقش نمی شد!
من نمی دونستم که اگه عاشق سنگ بشم ، عاشق میشه ، می دونی چرا ؟؟!! جون اونم مثل من کسی عاشقش نمی شد!
کاش می شد معنی زیبای عشق ،
معنی احساس را( همان دوستت دارم )
بدمی دریک گل ،
بدهی بریک دوست ،
تا که با دستان خویش ،
بنهد در دل خاک دل خویش ،
واژه ی قدسی عشق
پس از آن دوست تو جای یک گل یا که به جای خود عشق ،
قلب خویش را هدیه دهد.
به فکر آینده نباشید !
آینده در آینده اتفاق می افتد ! به فکر حال باشید که اگر را بسازید آینده نیز ساخته خواهد شد و سعی کنید با تمام لحظات زندگی خود ، منعطفانه بر خورد کنید.
معشوقه ای لیلی دلربائی ماهر بود . مجنون از دوری وصل او مشتی بر در خانه ی دل لیلی زد .
انار دل لیلی بر اثر شدت مشت ، ترکی برداشت ، مجنون در پی دل جوئی معذرت خواست اما انار دل لیلی التیام نیافت . مجنون قاصدک عاشق دل خویش را آسمانی کرد اما لیلی جنون آمیز جان سپردن مجنون را که عذری جز دوری معشوقه ی خویش نداشت را نپذیرفت .
تاریکی شب سرتاسر جزیره را فراگرفته بود . ساحل آرام بود . تنها صدایی که به گوش می خورد ، امواج پرتلاطم دریا بود ، که قایقی طوفان زده را ساحل کشانده بود . خواستم در جست و جوی قایق شکسته بر آیم که ناگهان صدایی گوش خراش سکوت شب را بر هم زد .
کفش هایم به اتهام قتل صدف دریایی محاکمه شدند!
کاش می شد عاشق بود
عاق خود
عاشق کس
عاشق بار
کاش دممان بازدم عشق بود و کاش ...
کاش های ما دیگر اثر ندارد
باید نفس کشید
باید به بهار یاد داد که زمین عاشق اوست
عاشق آمدنش
ای بهار
بیا ای عاشق کش نفرین شده
بیا و دوباره عاشق کن
قلم روی کاغذ می لرزد ، آسمان در ههم می شکند ، اشک متولد می شود ، غم از دل ابر می بارد ،
چتری باز نمی شود ، قطار حرکت می کند ، ایستگاه خالی می شود ، درختان آخرین فرزندان نارنجیشان را در باد به پرواز در می آورند و گل در لحظه تولد پرپر می شوند.
نگاه زردی به اطراف می اندازم و با چشمان خون بار به قطار عمر رفته ام ، ایستگاه عشق خاکی ام و به آخرین دیدار تاریخی ام با تو چشم می دوزم و احساس می کنم که دیگر در این برگ خالی تنها جای گفتن :
خداحافظی
است .
چند نکته ی کوچک و جیبی به شما:
1- فقط زمانی که گرد غبار قلبت را پاک کردی ، می توانی دنیا را بدون عینک ببینی !
2- بهتر است اسراف نکردن را از خوناشام بیاموزی، چرا که او نمی گذازد حتی یک قطر ه خون هم به هدر رود.
3- کسی بود که همیشه فکر می کرد، ثروتمندان همه چیز دارند ، اما وقتی ثروتمند شد ، که فهمید ، هیچ چیز ندارد.
4- باید دانست که با عینک دودی هم می توان ختم روزگار را دید.
5- شجا عت را از سوسک بیاموز ، چرا که با نابینا بودن ، باز هم خطر می کند.
نیمه شب ، تاریکی ، سکوت ، نسیم
دخترک تنها در کنار تک درخت بید مجنون ، مروارید های بیرنگ به سرعت از روی گونه هایش به سمت رود خانه ی بی کسی ، سقوط می کردند .
دست هایش را به سمت آسمان با لا می برد و تنها چیزی که بر لب های رز گونه اش تکرار می شد:
" دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ... "
نگاهش به آسمان بی ستاره دوخته شده بود.
به آسمان نگاهی کردم. نوری عجیبی در آسمان درخشید. نعره ابرها گوش آدمی را سوراخ می کرد.
نسیمی ملایمی وزید . گل های رز و محمدی در میان نسیم می پیچیدند و روی دامن دخترک افتادند .
صدای نجوا در همه جا به گوش می رسید، انگار تمام کاینات و جامدات یک صدا می گفتند: ((بدان که او نیز تو را دوست می دارد.))
گوش هایم را می گیرم ، صدای گوش خراش سکوت مرا آزار می دهد.
خسته تر از همیشه خود را به پنجره می رسانم. با تمام نیرویی که برایم باقی مانده آن را می گشایم.
به خیابان می نگرم.
ساکت و بی روح
ساده و زیبا
وچمن های باران خرده ی شب ....
ریه ام را از بوی خاک باران خورده پر می کنم. دست هایم را به زیر باران می برم.
به آسمان می نگرم
به آسمان غم زده
به سبزه ها می نگرم
به سبزه های شب زده
قلبم برای یک لحظه باز می ایستد ، و من ،
بیجان تر از همیشه ، به روی قالی پرواز عشق می افتم. چشمانم دیگر سویی ندارند. پرده ی اشک چشمانم را فرا می گیرد. بی اختیار با صدای باران همراهی می کنم.
نوار فیلم ضبط شده ی عمرم را مرور می کنم. کودکی ، نوجوانی ، ....
همه چه بیشتر تلاش می کنم به جایی نمی رسم . کم آورده ام .یادش تمام زندگی ام را فراگرفته .
تمام قلبم را ، تمام احساسم را ، تمام وجودم را ، و من عاجز ، چگونه می توانم گل های دشت عشقش را نابود کنم که از هرگلش هرازاران شاخه می روید و دوباره آن را تسخیر می کند . چگونه چشمه ی زلال خوبی را ازبین ببرم که وجود من به حیات آن وابسته است. چگونه باران مهربانی اش را خاموش کنم . چگونه رنگین کمان امید را از آسمانم جدا کنم. چگونه قلبم را که با نام او گره خرده از میان آن همه پیچیدگی رها کنم و چگونه ...
برای آخرین بار بر زبانم "دوستت دارم" جاری می شود .
گوش هایم را تیز می کنم ، جوابی نمی شنوم ، اما من
تا ابد منتظر جوابش می مانم .
نقاش قصه امشب
در زیر نور مهتاب
بایک مداد مشکی
بر بوم کاغذ و قاب
می زد کمی سیاهی
در آسمان آبی
می کرد قصه ام را
امشب کمی خیالی
مداد مشکی برداشت
با اون مداد نقش می کاشت
به جای قرص مهتاب
یک قلب زیبا گذاشت